X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1386

شب آواز لاس وگاس (قسمت اول)

تیرگی دور آن دوچشم غمگین بر آن چهره ی زیبای افسرده ، حکایت از عمق فاجعه داشت. ما آن چه را در درونش می گذشت می دیدیم و احساس می کردیم.

کلام من از بیان احساسات عمیق مردم در آن سالن قاصر است. از سوئی ، عشق و علاقه ی وصف نا پذیر حاضران نه تنها قابل لمس بود بلکه فریاد بلند عشق را گوگوش عزیزمان خود می شنید. و از سوی دیگر احساس انزجار از حبس بی رحمانه ی او بر سالن حکمفرما بود. هیچکس در این باره سخنی نمی گفت ولی این احساس در لحظه های سکوتی که پس از هر فریاد "گوگوش ما دوست داریم" بر قرار می شد، در چشم همگان قابل رویت بود. ما همه به همدیگر نگاه می کردیم، و بعد به او که برای لحظه ای امضاء کردن را متوقف می کرد و در حالیکه سرش را تکان می داد و اشک درچشمانش حلقه می بست ، با آن لبخند آشنای حاکی از قدر دانی اش به آن همه احساسات پاسخ می داد.

همه در صف منتظر بودند تا از او امضاء بگیرند. نوبت من هرگز نرسید و شانس آن را نیافتم که به قدر کافی به او نزدیک شوم. حتی اگر موفق می شدم، برای امضاء به او زحمت نمی دادم فقط می خواستم به او بگویم که از سوی تمام دوستانم در گوگوش پیک و تمام پارسی زبانانی که نتوانسته بودند در آن جا حضور داشته باشند، عشق و وفاداری و تعلق خاطر آنانرا برایش به ارمغان آورده ام. می خواستم به او بگویم که انبوه جمعیتی که در آن جا می دید، فقط نمونه ی کوچکی از میلیون ها دوستدار و عاشق و هوادار او است. اگر چه مطمئنم که او خود این مطلب را می داند ولی در سختی ها و هنگامی که تمام درها بر روی ما بسته به نظر می رسد، ما به عنوان یک انسان به همه چیز شک می کنیم ، حتی به خودمان. ما نمی گذاریم این اتفاق بیفتد. همه باید به هر کاری که ممکن است دست بزنیم تا به او ثابت کنیم که سخت و استوار پشت سرش ایستاده ایم و عشق ما به او هرگز به پایان نخواهد رسید. عزیزان هرگز او را تنها نگذارید. آنچه را من دیدم شما ندیدید
!

با کسانی که برای گرفتن امضاء به او نزدیک می شدند با احترامی خاص احوالپرسی می کرد ،آنان را در آغوش می گرفت و با آن ها عکس می انداخت. حتی برای یک لحظه هم نسبت به تکرار این کار از خود خستگی نشان نداد. آیا فکر می کنید هیچ فرد صاحب نام دیگر ی چنین خواهد کرد؟ هرگز. بله، شخصیت یگانه و تنها دختر ارزشمند ما این چنین است: روحی زیبا با ظاهری قابل ستایش
.

کمی دیر تر، صدای جوانی را شنیدم که در حالیکه به عکس امضاء شده ی گوگوش نگاه می کرد، داشت از چگونگی گرفتن امضاء حرف می زد....جلو رفتم و با عذرخواهی از او خواستم که برای من هم شرح دهد. اسمش کوروش بود و همراه با دوستش گلن که اهل آفریقای جنوبی و او نیز از هواداران گوگوش بود به کنسرت آمده بودند. او گفت: " وقتی به آنجا رسیدم، درست مقابل او، گریه ام گرفت. از او تقاضا کردم اجازه دهد دستش را ببوسم. او گفت: اوه، نه. خواهش می کنم." سپس کوروش عکسی را که گوگوش برای گلن امضاء کرده بود بمن نشان دادو با هیجان گفت: " نگاه کنید، او بر روی عکس نوشت گلن جان! و به او کریسمس را تبریک گفت!" و بعد ادامه داد: " او جلوی افراد مسن تر که امضاء می خواستند، از جایش بلند می شد و با احترام از آن ها احوال پرسی می کرد." من با هیجان به او گفتم : " بله این گوگوشی است که افرادی مثل من در تمام عمرمان اورا چنین شناخته ایم. حالا شما از نزدیک دیدید که چرا در قلب همه جا دارد. و برای همیشه جا خواهد داشت!"